تبليغاتX
چه میگویم؟

چه میگویم؟

وقتی نیستی میگویی سخت است ، وقتی هستی میبینی که ساده است.

شهر باورها، وقتی زیبا یا زشته که از اون بیرون نری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 14:34  توسط باران2  | 

ما چیزهایی رو میفهمیم که دوست داریم بفهمیم،

اصلآ ما میفهمیم؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:1  توسط باران2  | 

ما با افکارمون ناهشیار باور میکنیم که از اون جداییم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 11:30  توسط باران2  | 

زندگی در اینجا یک فرافکنیه بزرگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 20:57  توسط باران2  | 

چرا من گاهی خودش رو هم انکار میکنه؟

چرا علت من مدام فراریه، مدام غایبه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 14:9  توسط باران2  | 

واژه ای در کار نیست، تداعیه احساسه. ما به احساساتمون چسبیدیم و نیازمنده برنامه ایم، تقدیر

گاهی میایم برای یک خنده ، گاهی فقط برای یک گریه ، بدون اینکه بفهمیم ولی یک لحظه میتونه تقدیر ما رو

تغییر بده.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:40  توسط باران2  | 

ما همه چیز رو تا سطحی ترین افکارمون پایین میاریم چون میخوایم بفهمیم

به نظر شما اشتباه کجاست؟

تا زمانیکه نبینیم، برای ما اشتباه نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:6  توسط باران2  | 

فکر، هر لحظه خودش رو توجیه میکنه، این رو میبینی؟ جایی برای ما گذاشته؟ 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:39  توسط باران2  | 

به نظر شما پشت کوه باور چه خبره؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:53  توسط باران2  | 

میدانی از چه چیزی غافل شده ای؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 21:49  توسط باران2  |